آشنا !

 

باز هم شب است !

 

شب ِ جمعه ...

نیازی به گفت و گو نیست ...

نفس به اکراه بالا و پایین می رود!

آشنای دیرین، باز هم سر زده به چاه آمدست !

میهمان حبیب خداست!

 

 

غم آمده، غم آمده، انگشت بر در می زند

هر ضربه انگشت او، بر سینه خنجر می زند

 

ای دل بکش یا کشته شو، غم را در این جا ره مده

گر غم در این جا پا نهد؛ آتش به جان درمی زند

 

از غم نیاموزی چرا ای دل ربا رسم وفا

غم با همه بیگانه گی هر شب به ما سر می زند !

 


 چاه نوشت :

 

خدا فردا شب را به خیر کند!

آدینه است!

 

 

مرگ بر چتر فروش!

 

باور نداشتم که چتر فروشی یکی از بدترین شغل های دنیاست ، ولی امروز ایمان آوردم! ایمان!

 

زمانی که انتظار لمس کردن باران را نداری در حالی که او با رویی گشاده به گونه های تو می نشیند و تو را فارق می کند از هزاران سرگرمی تکراری روزانه همچون دانشگاه! زمانی که تو را خیس می کند و آزاد و رها...

 

 می خواهی از زمین تا آسمان را پیاده سر کنی ...

مست ِ مست گردِ جهان می گردی ...

همه با تک انگشتی نشانت می دهند ... گویند که ازما نیست !

 دیوانه ات دانند ...

دیوانه ای در قفس !

دیوانه ای در چاه !

 

هی! دوستان! ما را گرفتار چتر نکنید! ما به باران انس داریم ...

 

چتر فروشی، بدترین شغل دنیاست!

 


چاه نوشت :

 

ناز انگشتای بارونِِ تو باغم می کنه ...

 

 

در جست و جوی سرنوشت!

 

تنها سه دقیقه از حرکت تاکسی " پل ستارخان_ ونک " می گذرد ...

صبح است! ساعت؛ هشت و چهل و هشت دقیقه ...

 

زن جوانی که بر صندلی جلو لم داده است با تیپی کاملا امروزی و مدرن که نشان از میزان پیشرفت فکری و مدنیت او دارد (!) ... در بین نیم کلاج های مداوم مرد راننده در بزرگراهی مزین به نام مبارز خاکستری مشروطه، شیخ فضل الله نوری،از دیدن مناظر زیبای شهر، بزرگراه و سیل جمعیت هزاران اتومبیل منتظردر ترافیک  به ناگهان خسته می شود ...

دست در کیفِ مبارک می کند ...

مجله پر مغز و پر طرف دار" خانواده سبز" را در می آورد؛ بدون درنگ و تنها به جهت اطمینان بیشتر، مطابق هر روز به سراغ صفحه انتهایی آن می رود ...

 

آیینه سرنوشت شما در ماه فروردین ...

 


 چاه نوشت :

 

یا مقلب القلوب و الابصار

یا مدبر اللیل و النهار

یا محول الحول و الاحوال

      

حول حالنا الی احسن الحال !

 

چاه داند !

.

.

.

_ دلم گرفته مرتضا ...دلم گرفته ...

_ این همه چراغ تو این شهر ...

_ این همه چشم تو این شهر ... مرتضا ... هیچ کدوم دلمو گرم نمی کنه ...

_ مرتضا ! این جا همه می دوند که زنده بمونن! هیچ کس نمی دوهِ که زندگی کنه!

_ این شهر هَمَش شده زمین! دیگه آسمونی نداره ...

_ من دلم آسمون می خواد مرتضا! ...

.

.

.

_ فقط چشمات ُ باز کن تا آسمونِ صاحبت ُ بالا سرت ببینی ...

.

.

  نمی دانم چرا امشب هوا اینقدر آفتابی ست!

 


 چاه نوشت :

 

بیحاصل ست یارا اوقات زندگانی         الا دمی که یاری با همدمی برآرد

دانی چرا نشیند سعدی به کنج خلوت   کز دست خوبرویان بیرون شدن نیارد

 

دانی ... ؟!

.

.

  نُچ !

  چاه داند !

 

 

قعر چاه !

امروز  بار دیگر از نو شروع کردم ... برای بار ...

 

باز هم رسیدم به قعر چاه! کاش زندگی یک دکمه ای داشت Play back چون !  دیگر اسم زندگی بی معنا بود!  انسان مستحق بود به یک بازی خوب دریک جشنواره ! جشنواره دنیا!

 

به کارگردانی قادر، تهیه کنندگی رزاق!

نور و صدا و تصویر از حضرت دوست 

...

و به سفارش اشتیاق قدسی اش ! 

 

به همراه چند سیمرغ بلورین! شاید هم نخل هایی طلایی، یا چند زرشک نقره ای ... ویا چند تندیس به شمایلی از حوریانی چنین و چنان ؛ آن گونه که تو خواهی !

 


چاه نوشت :

 

رسن دام تو ما را چو رهانید ز چاه

ما از آن روز رسن باز و حریف رسنیم!