آشنا !
باز هم شب است !
شب ِ جمعه ...
نیازی به گفت و گو نیست ...
نفس به اکراه بالا و پایین می رود!
آشنای دیرین، باز هم سر زده به چاه آمدست !
میهمان حبیب خداست!
غم آمده، غم آمده، انگشت بر در می زند
هر ضربه انگشت او، بر سینه خنجر می زند
ای دل بکش یا کشته شو، غم را در این جا ره مده
گر غم در این جا پا نهد؛ آتش به جان درمی زند
از غم نیاموزی چرا ای دل ربا رسم وفا
غم با همه بیگانه گی هر شب به ما سر می زند !
چاه نوشت :
خدا فردا شب را به خیر کند!
آدینه است!