« خواب و بیدار »
شکایت پیش از این حالت به نزدیکان و غم خواران
ز دست خواب میکردم کنون از دست ناخفتن
چاه نوشت:
خواب می گیرد و شهری ز غم ات بیدارند ...
شکایت پیش از این حالت به نزدیکان و غم خواران
ز دست خواب میکردم کنون از دست ناخفتن
چاه نوشت:
خواب می گیرد و شهری ز غم ات بیدارند ...
چاه نوشت :
کی به انداختن سنگ پیاپی در آب
ماه را می شود از خاطره آب گرفت ؟!
چه صدف ها که به دریای وجود
سینه هاشان ز گهر خالی بود
ننگ نشناخته از بی هنری
شرم نا کرده از این بی گهری
سوی هر درگه ِشان روی نیاز
همه جا سینه گشایند به ناز ...
شدم به دریا، غوطه زدم ندیدم در
گناه بخت من است این گناه دریا نیست
گلچهره مپرس كان نغمه سرا از تو چرا جدا شد ...
گلچهره مپرس پروانه تو بي تو كجا رها شد ...
مپرس ...
مپرس ...
مرنجان دل ات را خدا را
رها كن غم ات را رها كن
مخور غم ... مخور غم نگارا
گلچهره مپرس ... آن نغمه سرا از تو چرا جدا شد
مپرس ...
مپرس ...
چاه نوشت :
چو دانی و پرسی سؤالت خطاست !!
چون قایق شکسته ز توفانم ؛
ساحل مرا به خویش نمی خواند.
امواج، می خروشد
امواج سهمگین
آیا کدامین موج
اینک مرا چو طعمه به گرداب می دهد ؟
گرداب می ربایدم از اوج موج ها
در کام خود گرفته مرا تاب می دهد
فریاد می کشم :
« آیا کدامین دست،
بر پای این نهنگ گران بند می زند؟ »
ساحل مرا به وحشت گرداب دیده است. _ لب خند می زند. _
و تشنه گی مدام این چند شب!
جالب است … چند شبی ست به شوق آب از خواب بر می خیزم ؛
و جالب تر آن که به ناگاه پس از جرعه ای، عرقی سرد بر صورتم می نشیند! درونم به غلیان می افتد … نفسم تند تر می زند … گویی دریای آتش است که به کام خود ریخته ام !
تا شاید به گوش من بخواند این حقیقت تلخ را که …
در راه زندگی،
با این همه تلاش و تمنا و تشنگی،
با این که ناله می کشم از دل که : آب … آب … !
دیگر فریب هم به سرابم نمی برد !