آری این چُنین است حکایت ..


حکایت ِ این بنده ی خطاکار همانند ِ فردی شده  است پیاله به دست، لبریز از آب ِ پاک و زلال که از صراط ِ آدمی وار ِ معمول و مألوف ِ سیر و سلوک بر سطح ِ پیاده رو دل بریده و بر لبه ی جدول ِ سیاه و سفید ِ کناره ی خیابان پناه آورده و با سری به زیر ٬  پیاپی نگران ِ بر هم خوردن تعادل خود است. گرچه گام ها را به احتیاط برمی دارد ، اما ؛ چه بر سرعت خود بیفزاید یا نیافزاید ؛ مدام در نوسان به این سو و آن سو می رود تا بلکه بیابد تعادل ِ خود را در این ناپایداری..

.

.

 با هر قدم جرعه ای بر زمین می ریزد و تشنه ای تشنه تر می ماند!

 

 


چاه نوشت:

 

حافظ در این کمند سر ِ سرکشان بسی ست

سودای کج مپز  که مباشد مجال ِ تو ..

 

 

 

بر نمی تاب ام ات ..


هر ساعت از نو قبله ای با بت پرستی می رود

توحید بر ما عرضه کن تا بشکنیم اصنام را    ..          ـ سعدی ـ

 

 


چاه نوشت :

 

برید عجلی گوید: از حضرت باقر علیه السلام پرسیدم : از کمترین چیزی که بنده بدان مشرک گردد .. گوید: فرمود : هر که به هسته ای بگوید سنگریزه و به سنگریزه بگوید هسته، و به آن متدین گردد.

 

شرح : فیض علیه الرحمه گوید : یعنی به قلب خود اعتقاد به آن پیدا کند و آن را دین خود قرار دهد و سر آنکه شرک است، آن است که به پیروی هوای نفس برگردد و صاحب این عقیده اگرچه خدا را عبادت کند ولی هوای نفس را هم اطاعت کند و در اطاعت برای خدا شریک قرار داده است.

                                                                                                        اصول کافی ج4 ص 113

 

 

مشکل همین جاست! اصولن توانایی مشرک شدن ندارم! در آن ٍ واحد نمی توانم به دو کس فکر کنم! همیشه در هر جمع دنبال ِفرد  ِشماره ی یک ِ خود ام می گردم تا دیگران ام را فراموش کنم! چشمان ام را کور کند! قلب ام را بخورد! فکر ام را بسوزاند! و محبت ام را هورتی بالا بکشد! و من لذت ببرم ..

.

.

حق داری! اشکال از من است! به گیرنده ات دست نزن! می دانم؛ مدتی ست که دیگر محبت را برنمی تابم! ول خرجی کرده ام، اما نه برای تو! سهم تو را داده ام به دیگری .. هیچ راهی جز به دام افتادن صیاد نیست! خدا مرا ببخشد.

 

 

.کاغذ ِمچاله.


همراه ٍخود نسیم  ٍصبا می برد مرا

یا رب؛ چو بوی گل به کجا می برد مرا ؟

 

سوی دیار  ٍصبح رود کاروان ٍشب

باد  ٍفنا به ملک ٍ بقا می برد مرا

 

با بال ٍشوق ذره به خورشید می رسد

پرواز  ٍدل به سوی خدا می برد مرا

 

گفتم : که بوی عشق که را می برد ز خویش ؟

مستانه گفت دل، که مرا می برد مرا

 

برگ ٍخزان رسیده ی بی طاقت ام رهی

یک بوسه ی نسیم ز جا می برد مرا                  _ رهی معیری _

 

.

.

 

ز جا می برد مرا !

 


چاه نوشت :

 

به سان ِ دانش آموزی که صد بار برگه ی دفتر  ِ شصت برگ اش را می کند و

مچاله می کند و به سمت ِ سطل زباله نشانه می رود تا بل انشایی بنویسد

من باب ِ علم بهتر است یا ثروت ؛

.

.

 من نوشتم :

 

گر به دروغ هم بود، شیوه ی مهر ساز کن

دیده ی عقل بسته ام، کز تو خورم فریب را         _ رهی معیری _