:: تاریخ بخوانیم ::


..
وقتي سرانجام از حياط مدرسه رفاه خارج شد، ضعف و دلهره چنان بر او مستولي بود كه ديگر توان رانندگي نداشت. اتومبيل‌اش را كه در آن نزديكي پارك بود، همان‌جا گذاشت. با تاكسي به منزل رفت و روز بعد براي برداشتن ماشين‌اش به خيابان‌هاي اطراف مدرسه بازگشت. به منزل كه رسيد، قبل از هر چيز نامه‌ي چروكيده‌ي هويدا را از مخفي‌گاه‌اش بيرون كشيد. تكه كاغذي كوچك بود و در آن مطالبي به فرانسه نوشته شده بود. هويدا آن‌جا از نخستين بازجويي گفته بود كه همان روز صورت پذيرفته بود. نوشته بود  مرا بي گمان در يك دادگاه اسلامي محاكمه خواهند كرد. مي گفت، «وكيل مدافعي در كار نخواهد بود. از ما نفرت دارند. گمان مي كنند هر آن‌چه را كه عزيز مي‌ داشتند ويران كرديم. همه‌ي ما را خواهند كشت. شرايط به مراتب بدتر از چيزي است كه تصور‌ اش را بتواني كرد. مرگ در قياس با اين وضع فرجي خواهد بود.» 
 

{..}به اين نتيجه رسيدم كه بايد تاريخ ِمان را از نو بخوانيم و بسنجيم. پذيرفتم كه به نوعي خانه تكاني تاريخي محتاجيم. به نظرم رسيد كه فرضيات و گمان ها و جزميات پيشين را وا بايد گذاشت و شناخت هركس را از نو با پيروي از روش پيشنهادي دكارت بياغازيم. او مي گفت در جست‌و‌جوي روش علمي، لازم دانستم كه همه فرضيات پيشين را ناديده و نپذيرفته بگيرم، و در همه چيز شك كنم جز در وجود ذهنيتي شكاك. ما نيز در ارزيابي ذهن و زندگي هر كس بايد، به گمان‌ام، با اين فرض شروع كنيم كه هيچ چيز قابل اعتنا و اعتمادي درباره‌اش نمي دانيم. بايد اين فرض را بپذيريم كه دانسته ها و شنيده هاي پيشين‌مان شايد به قصد گمراهي‌مان بوده و تنها با ذهني پالوده از رسوبات ِ‌ گذشته مي توان به گرته‌اي از حقيقت دست يافت.  
                                                                                                                            معماي هويدا / عباس ميلاني

 

تاريخ، تاريخ، تاريخ، تاريخ، تاريخ، تاري
.. بخوانيم.

:: چند خانه آن طرف‌تر ::



مرد همسایه با خنده گفت:
«حالا چند دقه ديگه مي‌آن از اين خط قرمزها مي كشن؛ از اينايي كه تو فيلما نمي‌ذارن كسي وارد صحنه‌ي جرم بشه ..»


{دل‌ام ياري‌ نكرد نگار را بردارم؛ بروم و  ثبت كنم.}