British Midland
بي گمان آمدن ات:
بي مزه ترين رخ داد بوده و است. چرا كه اگر تو هم شبي چشم از خواب ناز بگشايي و از پس ِ دوازده سال به ناگهان سخت در آغوش ات كشم، نه تنها كه گل از گل ات نشكفد كه صد هزار بار از خودت مي پرسي كه به چه رويي چنين گرم تن در تن ات گره مي زنم ..
و ام روز كه خود ات هم به نيكي دريافته اي كه نه تنها دل ِشاد به كف نداري كه بل همه پختگي اين سال هاي ات را از براي مشتي آسايش و آرامش باخته اي و نه فكري آسوده و نه تني سالم براي تعطيلات كهن سالي ات اندوخته اي. چشم ات هم چنان به دنبال رقابت و سوداي رفاه در ذهن مي پروراني. به خانه ي رو به اقيانوس ات مي بالي يا به ذهن بسته و فكر تاريك ات؟
روزها را از براي هم آغوشي شبانه در تكاپو و شب ها را براي فراموشي عمر به يلدا نشسته اي. به هم سالان ات نگاه كن؛ شده اي كفاره ي جواني ات.
آس ها را رد كرده ؛
خال ها را سوزانده اي ..
.
.
