.. و مردم که حیران از بر ماشین می گذرند!


شاید تو این جا را نخوانی ..

شاید هم من این جا مخفیانه از چشم تو گله می کنم تا نکند که ..

 

داشتم می گفتم ..

اشتباه شد! من اشتباهی بودم ..

یک بار هم به «عزیز» اس ام اس زدم ..

نوشتم که نمی دانم چه حکمتی ست در این «قدر» که من از کجا به کجا می روم، بگذریم که گاهی اوقات خود ام را نیز بسیار متهم می دانم، که خودم چنین رقم زدم .. از پی تنبلی!

مبهم نگاری های من ادامه می یابد به این جا که می گفتم که من باید کمی سیاست مدارانه تر دبیرستان را طی می کردم! اغراق زیاد جالبی نیست که در نگاه تو و امثال تو به وضوح می خوانم که داستان این امتحان لعنتی ما را  چنین از هم گسلاند تا آنجا که همان طور که روشن ات کردم، منی که یک سال ‌‌‌ِ تمام نعمت ِ بغل دستی بودن مان را در پستوی ذهن ام بارها و بارها دوره کرده ام و شاید هم کمی چشمان ام خیسانده شده آن قدر بدبین نبودم که تو را تا دو سال از جمع و حلقه ی دل انگیز آن روزهامان جدا و دور و در غربت ببینم! خودم را مفصر می دانم٬ آخر تو به من پناه آورده بودی ..

 

یادت هست که انگار همین چند مصرع پیش بود که با هم بودیم؛ آخرین لحظه های تو٬ زمانی که یاد ات می افتم؛ تصویر هر دویمان است وقتی که مطابق همه روز خسته و خندان و با قه قهه از خطی های آن خیابان تکراری پیاده می شویم و به مانند دو نوجوان سر به هوا تا  آن سوی خیابان عزیز ستارخان (که زلف به زلف اش گره زده ام!) می رویم و کنار آن کیوسک سبز تلفن می ایستیم و تو باز هم ادامه می دهی که: رضا! چه کنم؛ یک هفته بیش تر نمانده و من ..

و منی که تو را دل داری می دادم  ..

و تویی که ..

 

بگذریم ..

و  هر از گاهی یادت ات می افتم! شبانه می آیم، سوار ات می کنم، بوی ات می کنم، نگاه ات می کنم و شاید تو را تازه می کنم .. گرچه تو از من خالی شدی و  دیگر همه حرفی میان مان یخ زده است! اما باز هم سکوت دل انگیزی ست..

و تو که هیچ نمی خوری، مدام می گویی که در رژیمی، شام را ترک کرده ای..

و من که گاز به گاز می لمبانم و تو را می نگرم!

 

و می رویم به انتهای یک کوچه ی بن بست، رو به روی بزرگ راه تا شاید صدای رفت و آمد ماشین ها موسیقی سکوت مان شود ..

و گوشی ات که هنوز یاد نگرفته است که چنین لحظاتی به صدا در نیاید و رشته ی گله های مرا پاره نکند! البته غریبه نیست! دوستان این دو سال تو اند .. برنامه ی چند ساعت دیگر را با هم طی می کنید ..

« ساعت شش حرکت می کنیم؛ هر کی اومد! »

 

و تو که می گویی دیر ام است باید بروم خانه. و این گونه می نمایی که شرایط دگرگون می شود، برمی گردم! اما من باورم نمی شود، به وضوح می دانم که ماجرا از چه قرار است.

 

هنوز زار زدن های اردوی شهریار ات را فراموش نکرده ام..

خداحافظی ات می کنم و قول چند وقت دیگر ؛ چنین شبی را به ات می دهم!

 

گاز اش را می گیرم ؛ به کوچه ی مان می رسم  ..

پیچ رادیو را باز می کنم ؛ اوضاع خراب تر می شود ؛

صندلی را می خوابانم؛ شیشه ها را بالا نمی کشم و چند دقیقه ای  هم صدایی می کنم ..

 

 ..

 

و مردم که حیران از بر ماشین می گذرند!