:: پره های دماغ ::


·          تو حتمن خنده ات می گیرد؛ اما برای من مهم است قبل و بعد سحر خواب ببینم که با دهان ِ روزه از روی سهو و خطا لقمه در دهان می گذارم ..

 

·          حالا بگو بچگی کردی! اما من و امثال من ها دست و دل ِ مان در این کارها حسابی می لرزد .. خوره وجودمان را مدام می خورد! شاید به قول فلانی که راحت تر از من و تو با این قبیل کانتک ها کنار آمده فرداهای کثیف تری در انتظار مان باشد؛ به خصوص برای ما که فضای شغلی ِمان ایجاب می کند که بالاخره روزی چه خواسته و چه ناخواسته وارد این بازی شویم ..

 

           نمی دانم، شاید.

 

·          یک روز بی دار می شویم (توی یک گفت و گوی خیلی عادی یا توی رخت خواب با کیف نئشه گی یک خواب عمیق شبانه، یا روی صندلی با فکری سرگردان در هزارجا ، یا پشت فرمان ماشین توی یک راه بندان) و می بینیم که نمی خواهیم فکرمان هچ جا برود، نمی خواهیم فکر کنیم به چیزهای نیامده و آمده و کارهای نکرده و کرده و هر آن چه که پیش یا بعد از این ممکن است اتفاق بیافتد. و اصلن نمی خواهیم فکری وجود داشته باشد تا یادمان بیاید که هنوز هستیم و هنوز خیلی کارها می شود کرد. می فهمیم دیگر پایین تر از این، تحمل ناپذیر تر از این، ممکن نیست.

            بعضی مان یک مرتبه بی دار می شویم، بعضی آهسته، و بعضی هیچ وقت. اما اگر بی دار شویم، دیگر فکر و نظر دیگران هیچ تأثیری در حال مان ندارد. این که وقتی ما را می بینند چشمان شان برق بزند، یا برعکس، پره های دماغ شان با نفرت باز و بسته شود، هیچ اهمیتی ندارد. مهم فقط این است که خودمان جلو آینه که می ایستیم چه ببینیم.

سمت ِ تاریک کلمات / حسین سناپور

 

 

·          اما خدا را شکر هر دو بار شست ام خبردار شد و لقمه از گلو پایین نرفت!

 

 

 

:: سرازیری ::


برای او؛

 

او که مدام غر می زد جمع  ِدوست داشتنی  ِمان مدتی ست گسیخته و رنجور است  ..

در سرازیری کوه داشتم از داستان ِ «ضیافت» ِ داریوش  ِمهرجویی می گفتم ؛

 

غافل از دنیای خودمان.

 

..

 

.