.کاغذ ِمچاله.
همراه ٍخود نسیم ٍصبا می برد مرا
یا رب؛ چو بوی گل به کجا می برد مرا ؟
سوی دیار ٍصبح رود کاروان ٍشب
باد ٍفنا به ملک ٍ بقا می برد مرا
با بال ٍشوق ذره به خورشید می رسد
پرواز ٍدل به سوی خدا می برد مرا
گفتم : که بوی عشق که را می برد ز خویش ؟
مستانه گفت دل، که مرا می برد مرا
برگ ٍخزان رسیده ی بی طاقت ام رهی
یک بوسه ی نسیم ز جا می برد مرا _ رهی معیری _
.
.
ز جا می برد مرا !
چاه نوشت :
به سان ِ دانش آموزی که صد بار برگه ی دفتر ِ شصت برگ اش را می کند و
مچاله می کند و به سمت ِ سطل زباله نشانه می رود تا بل انشایی بنویسد
من باب ِ علم بهتر است یا ثروت ؛
.
.
من نوشتم :
گر به دروغ هم بود، شیوه ی مهر ساز کن
دیده ی عقل بسته ام، کز تو خورم فریب را _ رهی معیری _
+ نوشته شده در دوشنبه پنجم آذر ۱۳۸۶ ساعت توسط رضا
|